گرمای نفسهایت لاله گوشم را مینوازد
من این سمفونی را سرا پا گوشم
تپشهای قلبت ضرباهنگ این سمفونی
پرعطش، داغ، تلخ
آن حالت بدوی پر شرر را با گلیساندویی نشانم ده
خود را در چشمان من میبینی؟
اکنون سحر چشمانم را در مییابی
خود را چون پیچکی در من رها کن
این چنین نقش هایمان یکی میشوند
و پیکرهامان مبهوت از یگانگی
سپس
سکوت
ما را میپوشاند..
کسی بیرحمانه خود را در درون من به انتحار کشید
ساکت و خالی
و اما
تو چه شکوه مندانه در درونم ریشه میدوانی
و من را به انتظار نوری که با گذر از گیسوانت ارغوانی شده مینشانی
من آن جام را یک جا سر خواهم کشید..
با تو برخوردم، به راز پرستش پیوستم.
از تو به راه افتادم به جلوه رنج رسیدم
و با اینهمه ای شفاف ! و با اینهمه ای شگرف !
مرا راهی از تو به در نیست.
سهراب سپهری
بابا جون من عنوان نمیخوام بذارم،اینم که بدون عنوان قبول نمیکنه مطلب رو پست کنه.عجب گیری کردیما!
آقا این زیر سبیل ما دیگه چیزی جا نمیشه،پر پر شده.چیزی نمیشه از زیرش رد کرد.میفهمی؟
هیچ برهان و منطقی قبول نیست.هیچ استدلالی را برای من نیاور.اینجا تمام اساطیر جان گرفته اند،تو چه میگویی؟
به دور بینداز، له کن آنچه را که اثبات میکند چیزی را که تغییرش همان نیش خندیست که به تو میزند.
چه چیز جدیدی در راه است؟ تا زمانی که تمام زندگیت تکراریست از انتخابهایت که درونت فروکاست کرده،آخ اگر معنای این را بفهمی..
وای از روزی که آهِ تو در خواب ریشه ای شود که در اعماق خاک بگسترد،شاید در خاکی که از پرواز کسی آمده یا شاید خاک کسی که در خواب آه کِشیده !
آیا تو پرواز میخواهی؟
بعد از چند وقتی به وبلاگ دوستام سر میزنم.چقدر خوبه،همه دارن مینویسن .اینکه با مهارت نویسندگی آشنایی دارن یا ندارن اصلا اهمیتی نداره.مهم اینه که مینویسن.این یعنی زندگی.حتی اگر دل کسی پر از غم باشه ،همین که مینویسه یعنی داره زندگی میکنه.
چند وقت پیش با یکی از دوستای وبلاگی تلفنی صحبت میکردم.بهش گفتم چه خبر؟خوش میگذره؟گفت نه.چه خوشی!میریم سر کار ،برمیگردیم خونه.میریم دانشگاه،دوباره برمیگردیم خونه.همش همین.بهش گفتم همین چیزا که میگی یعنی داره کلی بهت خوش میگذره !
آره حقیقت."عقاید الزاما حقایق نیستند".تا زمانی که فکر کنی کسی تو را از تنهایی در خواهد آورد،هیچ گاه به حقیقت زندگی نخواهی رسید/89.10.19/
با آرامش close وبلاگت رو کلیک کردم.شاید اولین بار،شاید آخرین بار.چه فرقی میکنه.
فصل های زندگیمان را خودمان ورق میزنیم.تمامی زندگیمان در یک واحد از زمان رخ میدهد.سخت است که در واحد و بُعد دیگری از زمان که جای نامشخصیست هیچ چیز را به یاد نیاوریم؟
گاهی جه لذتی دارد،گپی دوستانه.10/1/90
در آرزوی لبانت
صدایت
و گیسوانت
آرام و گرسنه
به کمین تو در خیابان پرسه میزنم.
نان مرا سیر نمیکند ای صبحانه خورشید.
من در پی شکار
شکار میزان وضوح گامهای توام.
من در پی شکار
در اشتیاق لبخند ساده تو
در اشتیاق سر انگشتانت
که یکی بوسه از آن
از مَنَش،جاودانه ای خواهد ساخت.
دلم میخواهد تنت را به تمامی
چون بادامی کامل
با لب و زبانم لمس کنم
میخواهم پرتو آفتاب را گاز بگیرم
آنگاه که بر اندامت می گسترد
و آن بینی سر بالای چهره مغرور تو را
آه...
میخواهم طعم شلاقهایت را بچشم.
پس گرسنه
در گرگ و میش کوچه ات
سنگفرش خیابانت،قدم میزنم
در پی شکار تو و قلب داغت..
"نرودا"
پشت چیزهایی ساده پنهان می شوم که پیدایم کنی
اگرهم پیدایم نکنی، خود چیزها را پیدا می کنی
لمس می کنی هر چه را که من لمس می کنم
و چنین نقش دست هایمان با هم یکی می شود..
ریتسوس
چند وقتی میشه که دیوونگی نکردم.!! دلم تنگ شده! همین روزاست که یه دیوونگیه اساسی کنم..
درست در همان لحظه که تصمیم میگیری متفاوت باشی، مثل همه شدی.
برای چند روزی دارم میرم تهران به علت ضبط آواز برای کار جدیدم.چند روز نیستم.برای همه آرزوی سلامتی میکنم.
تبلیغات
